|
آلبوم را ورق ميزنم
آخ که لذتی داره ناز چشماتو کشیدن رفتن یه راه دشوار باسه هرگز نرسیدن
در انحناي تنهايي خويش... بين ماندن و رفتن بين بودن و نبودن حس گنگ و نامفهومي با معنايي به وسعت اندوه مرا در بر مي گيرد و بغضي خاموش گلويم را مي فشارد... من روياي ديدنت را در زير غبارهاي مرگبار ديوانه وار حک کرده ام ،و در پشت اين حصاراندوه براي بودن بيهوده مي جنگم با اينکه ميدانم در زير خاطرات خاک خورده خويش مي پوسم ،اما... آري
خوب مي دانم که در سکوت و تنگناي رفتن از ياد ميروم ،ميدانم که در چشم اين
رهگذران ،غريبه و مهجور مي مانم ،ميدانم ،ميدانم که نمي مانم ...اما چرا
در تداومي مکرر بيهوده اين واژها را تکرار ميکنم ...؟ بيهوده ...! بيهودگي
چه واژه ي زيبايست ! تمام صبح بيهوده در بستر غلتيدن وزير لب آوازهاي
بيهودگي خواندن گلهاي بنفشه را وحشيانه نوازش کردن تمام روز علفهاي هرزه
را کندن ...وکنار پنجره اتاق رفتن و براي رنگ پريده خورشيد و انجيرهاي
عقيم مغمومانه گريستن ! وچه ظالمانه زير تابوت هاي به خواب رفته اسيرزندگي
بودن و ازپشت اين حصار تنهايي تمام روز به دور دست خيره شدن تمام روز
بيهوده زيستن...و شباهنگام با چشماني مظطرب و دردناک نگاه خسته ي آسمان را
به دار گناه آويختن !
.
.
.
.
یه روزی یه روزگاری
آرزوم شهید شدن بود
اما این دنیای صد رنگ
تموم دلم رو آلود
ما که توی امتحانت رد شدیم
.
.
.
.
خدا
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان! آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان ای مسافر غریب، در دیار خویشتن از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
دوازده آیه از کتاب تورات
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول ، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی، بروی یکدیگر ویرانه می کردم. *** اگر من جای او بودم که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم، بر لب پیمانه می کردم. *** عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین، زمین و آسمان را واژگون، مستانه می کردم. *** عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم، نه گوش ار بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده، پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه ی صد دانه می کردم. *** اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو، آواره و دیوانه می کردم. *** عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم به گِرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه می کردم. *** عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نا بجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد، گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم. *** عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری، در این دنیای پر افسانه می کردم. *** عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد! وگرنه من به جای او چو بودم، یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
|
About
سکوتم از رضایت نیست
Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مرداد 1387 Authorsجزیرهبهار Links
سینوهه |